|
رولان بارت
دنیای این روزهای من در استتوس های غمگین
چه کسی بود صدا زد سهراب! باید امشب بروم... بعد از ماهها سکوت یک شعر جدید: از جاده هایی که به خوشبختی نمی رسند می رسم به خیابانی که در آن موهایم را کوتاه می کنم تا جای دستی که آن را می کشید قیچی شده باشد پرنده با بالهای بسته از آسمان آبی هیچ شهری به وجد نخواهد آمد از آتش دوباره خاکستری شعله ور نخواهد شد روزی که بمیرم روزی مانند همه روزهاست تنها شبیه مارش یکنواخت سربازها صدای پاهام در خیابانی که هیچ گاه به نامم نشد خواهد پیچید.
بی مقدمه یک شعر جدید: سرش را بر شانه ام می گذارد و می گوید : - همسر- - معشوقه بودن کار ساده ای نیست - راه می روم در خیابانی که به چشم مردانش چراغی هستم برای رد شدن پیراهنی برای خریدن و با قدمهای بلند از تنها کسی که مرا بر تن کرده است دور می شوم سرم را میان دستهاش می گیرد و می گوید : - من هستم- خوشبخت نیستم وقتی از آخرین هم خوابگی ام کابوسی می سازم و هر شب مرور می کنم وقتی شبیه آخرین مردی که دوست می داشتم می بوسی ام و اصلاً قرار نیست عاشقت باشم قرار بود کس دیگری شوم با موهای بور و کمی کوتاه تر از قبل از این پهلو و آن پهلویم پیداست که تو خوابیده ای و این ملحفه شاید برای گریه های خفه ام کافی باشد.
هيچ كس نبايد بگذارد به چيزي عادت كند . به من نگاه كن ، تازه داشتم دوباره از خورشيد، از كوه ها و حتي از مشكلات زندگي لذت مي بردم . كم كم داشتم مي پذيرفتم كه بي معنايي زندگي تقصير هيچ كس جز خودم نيست . مي خواستم دوباره احساس نفرت و عشق كنم ، احساي نا اميدي و يكنواختي كنم ، تمام آن چيزهاي ساده و احمقانه اي كه زندگي روزمره را تشكيل مي دهند ، اما به وجود آدم لذت مي بخشند . اگر يك روز بتوانم از اينجا بروم بيرون به خودم اجازه مي دهم ديوانه باشم ، چون همه ديوانه اند . البته ديوانه ترين آدمها آن هايي اند كه نمي دانند ديوانه اند ، اما مدام چيزي را كه ديگران به آن ها مي گويند ، تكرار مي كنند. ورونيكا تصميم مي گير بميرد پائولو كوئيلو درست بالاي ميز كامپيوترم در اتاق تابلويي نصب شده : چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم / تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود (استاد منزوي ) حال و هوام مثل همين شعره و خنده هام تعريفي نداره . احساس تنهايي مي كنم و يكجور خلا . مثل اينكه سرتو زير آب گرفته باشن و خودت هم براي زنده موندن دست و پا نزني . من هم زماني مثل ورونيكا تصميم گرفتم ولي برگشتم و اون زماني كه بين رفتن و برگشتن بودم دلم براي هيچ كدوم از اين چيزاي ساده و احمقانه تنگ نشد . احساس مي كنم راه نفسم هر روز داره تنگ تر ميشه نمي دونم ايا روزي مي رسه كه احساس كنم هموني هستم كه مي خواستم باشم و براش اين همه مدت تلاش كردم ، اين همه غرامت ، داد ، تهديد ، تحقير ، شكست ... «و من آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم » شعري جديد بعد از سكوت چندين ماهه فقط قبل از خوندنش خواهش مي كنم به اعصاب من بيچاره رحم كنيد و با كامنتهايي مثل اومدمو و خوندمو لذت بردمو و عالي بود و تو محشري از همه سري رو اعصاب به شدت ضعيف من قدم نزنيد .مخاطب باهوش از نظر من مخاطبيه كه براي لذت بردن و يا نبردنش دليل داشته باشه اگر وقت نداريد من منتظر مي مونم كه سر حوصله برگرديد. به و بلاگ دوستاني سر مي زنم و نظر مي دم كه مطلبمو خونده باشن و نظر داده باشن پس در صورتي كه كامنت اطلاع رساني مي گذاريد شرايط بالا فراموش نشه لطفاً لطفاً لطفاً دنياي زنانه ام گره دارد مانند روسري ام ساده و مشكي به دستهاي تو مي خندم زماني كه مي آيد و دنيام را قرمز مي كند من به دردهاي شبانه قانعم تا روزي مرا مادر بنامي از ميان لباسهام كيف آرايشم كتابهاي نخوانده شعرهاي نگفته از ميان آبهاي راكد ماهي مرده اي را بيرون بكش كه رنگ پولكهاش شبيه چشمهاي من است بي تو، تمام خيابان هاي اين شهر را ، به نام مي شناسم زني كه تنهاست بي دستهات ،گم نخواهد شد در دنيايي كه به اندازه قدّش ، وسعت دارد من زن زيبايي نيستم و مردي كه عاشقم شده به همين دنياي كوچك ، قناعت مي كند.
گاهی فکر می کنم آنقدرها هم بد نیست که به جبر شرایط تصمیم بگیری احساس می کنم همین گوشه کنارها خدایی هست که دستهای کودکانه ام را گرفته و آرام آرام راه می برد و اگر این کودک هر بار که زمین خورده برخاسته از محبت مادرانه اوست. ازدواج کرده ام و احساس می کنم یک بار هم که شده دیوانگی را کنار گذاشتم و به جای جنگ با زندگی پرچم سفید را بالا برده ام. یک کار جدید به حرفهای هیچکس دیگر اعتماد نمی کنم از زمانی که گوش راستم نمی شنود - قرمز به این خط کشی ها عابران پیاده هجوم می آورند - زرد چهره گوینده اخبار سیگار بهمنم روشن می شود - سبز با احتیاط برانید جادّه در دست تعمیر است از خیابان می گذرم و می رسم به دکّه ی روزنامه فروشی کارت تلفن ؟ نه دلتنگی هام را به هیچکس نخواهم گفت به جز پاهام زمانی که می دوند و پرنده ای در من شروع به خواندن می کند من مردنی نیستم و زمانی که هیچ قانونی سرم نمی شود اصلاً چه فرق می کند میوه ها در کدام فصل به زمین بیفتند حرفی بزن تقویم دیواری من در روزهای قرمز امسال مردانی خواهند مرد که معلوم نیست راست دست باشند یا چپ دست هرچند کسی از مرده ها امضا نمی گیرد
احساس می کنم موهام در دست زنی بدکاره ست که هر شب مرا به منزلگاه دلخواه خود می کشاند . احساس می کنم می خواهم به شرایط بگویم نه ، به آنچه توانایی تغییر دادنش را ندارم امّا... آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد من تنها فریاد زدم نه بعد از مدتها یک کار جدید : خیال می کنم تنهایی ام در کیف زنییست که ایستگاه بعد قطار را به مقصدی نامعلوم ترک می کند یا میان شکوفه های سیب وقتی این فصل چشم بر هم می گذارد صندوقچه مادربزرگ کشوی لباسهای پدرم به جیب های بارانی تو نیز مشکوکم از بوی هیچ پیراهنی هنوز این چمدان سخن نگفته است پاهای من هنوز به راه هیچ جاده ای نرفته است سیگارم از نفس نیفتاده که دست بردارم از این انتظار پرده ها را بکشم و به لکنت لولای در بگویم بر نخواهم گشت قطار که در تاریکی تونل فرو می رود به یاد زنی می افتم که داستان همخوابگی هایش را هر روز در ایستگاه پایانی دفن می کند.
سلام لازم بود قبل از اینکه دوباره بنویسم بابت بازگشت به این وبلاگ سلام بگویم اگرچه قبلاً هم بی خداحافظی رفتم. خبر تازه ای نیست جز اینکه منتظر بودم تا پازلی که مدتها پیش گم کرده بودم برگردد که برنگشت و حالا تکه هایی دستم رسیده است که نمی دانم جای دقیق آنها کجاست و آیا اصلا باید آنها را نگه داشت یا اینکه به محلی انداخت که به آن تعلق دارند . کسی باید باشد که به من بگوید آدمها ، پازلها تنها زمانی کاملند که در کنار هم هستند و اگر ایمان داشته باشی آن چیزی که در کنار توست تنها آمده تا مکمل تو باشد آن وقت نیازی به این همه اضطراب نیست. همه چیز این روزها مرا می ترساند ، از خیابان ها می ترسم ، از چراغ راهنما می ترسم وقتی سبز می شود و سیل ماشین ها به تنها عابر این راه هجوم می آورد، از دروغها می ترسم و از این تنهایی با کابوسهای هولناکش ! کسی باید باشد که به من بگوید چه چیزی در من ، من را می آزارد؟ تعبیر خواب زمستانی درخت بهاریست که ساقه گندم بالا می آورد احساس می کنم مترسکی هستم با دو پا وقلبی پر از ریگ چه کسی می داند در آن چند زخم کاری هست ؟ چشمانم دکمه های پیراهنی که دیگر نمی پوشی نگهبان مزرعه ای انگار روی پوست زرد تنت آغوش من هنوز قرارگاه کلاغهای جهان است آرام بگیر مرغ خانگی قفس سهم پرندگانیست که زیباترند
بعد از سکوت دو ماهه و پایان کابوس امتحانات هنوز احساس می کنم برای اینکه شعری تازه بنویسم نیازمند بیشتر سخن نگفتنم با جریانات اخیر فقط شعری از برتولت برشت مدام در ذهنم می چرخد : راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذاریم کلمات بی گناه نابخردانه می نماید پیشانی صاف نشان بی عاریست آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است چه دورانی! که سخن گفتن از درختان کم و بیش جنایتی ست چرا که از این گونه سخن پرداختن در برابر وحشت های بی شمار خموشی گزیدن است نیک آگاهیم که نفرت داشتن از فرومایگی حتی رخساره ی ما را زشت می کند نیک آگاهیم که خشم گرفتن بر بیدادگری حتی صدای ما را خشن می کند دریغا! ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد خود مهربان شدن نتوانستیم چون عصر فرزانگی فراز آید و آدمی ، آدمی را یاور شود از ما ، ای شمایان ، با گذشت یاد آرید...
انسان از آغاز همانگونه می هراسد که از پایان و بی آنکه حتی در گذر روزها دخیل باشد روزی را جشن می گیرد ، روزی می گرید و فراموش می کند که خواهد گذشت و زمانی هیچ کس نامی از او و روزهای مقدسش نخواهد برد. « ما فنا می شویم هر یک به تنهایی...» قسمتی از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم نوشته نادر ابراهیمی: شهر ها را نبود ما غریب نمی کند . شهر ها در فقدان انسان امتداد می یابد. شهرداران پیر ، تیمارستان ها را با محبت افتتاح می کنند ، و میدان های نو را- که جمعیت تهی آرایششان خواهد کرد. آنها در فنا کردن غروب هایشان تعجیل می کنند.آقای شهردار می گوید: این شهر ، شهر شما ، به زودی مرکز استان خواهد شد. صدای دست و فریاد جمعیت. مردی دست پسرش را می کشد که غرق نشود . پسر ، کوتاه است و می خواهد بالکن را که باغچه ی کوچکی ست ببیند . من میدان های نو را نمی شناسم. سفال ها رفته اند و شیروانی ها در پشت رنگ های اخرایی ، فقیر و نامهربان هستند. باغ نارنج کوچک و غریب مانده است . قصر ، پارک شهر شده است. آدم ها را می بینم که با وقار کارمندانه ای راه می روند . آنها با وقار کارمندانه خود سفته ها را امضا می کنند و در تهدید هر قسط ، خویشتن را تحلیل می برند. کسی را می شناسم که می گذرد. ترکمن دیگر اسب ندارد. - این « آلوچه باغ » نیست آقا؟ - بود حالا « خیابان ملل » شده است. - شما پدر مرا نمی شناسید آقا؟ - پدر شما؟ ببخشید آقا... پیر مرد از من جدا می شود . بوی قیر و تمسخر پر رنگ تر از بوی بهار نارنج هاست . پرنده ها از بهار می پرسند: بهار را ندیده اید که از اینجا بگذرد؟ من زبان پرندگان را نمی دانم. - این دیگر زبان پرندگان نیست آقا. شما رفتید... « آلوچه باغ » خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابان ملل چقدر مشکل است. گنجشک ها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند. صدای دست و فریاد جمعیت از دور. بلندگو ها از محبت تشکر می کنند. صدای من کوچک است. صدای من فلزی نیست. - آقا ببخشید... مرد می گذرد و گوش نمی کند . من انگار معجزه ای هستم . مرا باور نمی کنند. مرا نمی بینند... پ.ن : سالی که مثل همه سالها همه چیز از بهارش پیداست...
|
About
ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز Archivesدی 1390مهر 1390 خرداد 1390 دی 1389 شهریور 1389 خرداد 1389 اسفند 1388 مهر 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
لیلا ناظمی
خسرو شکیبایی در گذشت |